از غم
خبری نبود
اگر
عشق
نبود
دل بود ولی چه سود اگر
عشق نبود
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود
این دایره کبود اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه هر سنگ
دلی در تپش
است
از این همه دل چه سود
اگر عشق نبود؟
بی عشق![]()
دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود
اگر.....
عشق نبود؟
قیصر امین پور
این حقیقت است که از دل برود
هر آنکه از دیده رود
زندگی یعنی چکیدن
همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت
زندگی 
گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن
بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن
بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه هر جا
عاشق و دلداده بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ساده بودن
می شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک
شادی بگذشته را دید
می توان در گریه ابر
با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در
هر خزانی دید و آسود
می توان هر لحظه هر جا......
این هم از امام زمان
حالا مجبوریم ۴سال حضرت مهدی که خیلی دوسش داریم به زحمت بندازیم![]()
(البته دوس داشتن زبانی-کسی اهل عمل نداریم انگار همه ترک کردن...البته دور از شما! )
آقا جونم به فدات خیلی عزیزی نه برا وقتایی که مشکل دارم واسه همه زمانها
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر وداستان نمی دهد::
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی برای عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بیکران
کس نشان زبیکران نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد......
قیصرامین پور
من از رگـبـــــار هذیان درشب پاییز می ترسم
ازین استـــوره های از تهــی لبــریز می ترسم
یه شب تنـد یـس هایی دیـدم از تاریخ اماجیــن
صبح از خوابگــرد روح وحم انگیز می ترسم
برایت آنقدر از گزمه های شهرشب گفتم
کزین همسایگان از سایه ی خود نیز می ترسم
حقیقت واژه ی تلخی ست در ناقوس ناپاکان
من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم
نمی ترسم از ما ومن
این تاراجگر مردم به تاراج آمدند
این ناکسان .... برخیز می ترسم
نمی ترسم
برخیز
می ترسم

من مست وتو دیوانه مارا که برد خانه؟ صدبار تورا گفتم کم خور دوسه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بیند هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هرگوشه یکی مستی دستی زده بردستی وان ساقی سرمستی با ساقر شاهـــــانه
ای لولی بربَط زن،تو مست تری یا من؟! ای پیش چوتو مستی! افسون من افسانه
ازخانه برون رفتم مستیم به پیش آمـــــد درهر نظرش مُزمر صدگلش وکاشانـه
چون کَشتی بی لنگر کژمیشد و مژ میشد وزحسرت او مُرده صد عاقل وفرزانـه
گفتم که رفیقی کن با من،که مَنَت خویشم گفتا که به نشناسم من خویش زبیگـانــه
گفتم زکجایی تومسخرزدوگفت ای جان نیـمیـم زترکستــان نیـمیـم زفـــرقـانـــه
نیـمیـم زآب وگِـل نیـمیـم زجـــان ودل نیـمـیـم لـب دریـا نیـمیـم همـه دُردانــه
من بی دل ودستارم در خانه ی خُمّارم یک سینه سخن دارم این شهروهرلانه
تو وقف خراباتی دخلت مِی وخرجت مِی زین وقف به هشیاران مسپاریکی دانه
دوستان عزیز از اومدنتون به این خونه ی کوچیک خیلی خوشحالم
هر نظری دارید منتظر شنیدنشون هستم
اگه بودم شده نابود اگه سبـــــــــــزم شده پائیز
اکه از حادثه سرشارم و ازفــاجـعـه لبــریـــز
اگه زخمی و خرابم اگه بی تابـم وخـسـتـه
اگه بـــــادِ بی ترحــــم زده ساقمـو شکسـته
من مثـل یــه بــرگــم بـی تـو رفیق مرگم
من خزونم تو فصل بهار
من مثل کویر تو چنگ خاک اسیرم
چکه کن رواین تشنه ی بارون
اگه تلـخـم مثل گــریـه اگه تنــها اگه تـاریـک
اگه از تــرانه دورم اگه با مرثـیه نزدیـک
اگه نابـاوره چشمام روتماشـای تو مونده
اگه اون نـگـاه اول من و پای تو نشـونده
من مثـل یه برگـم بی تو رفیـق مرگـم
قیصرامین پور

